تبليغاتX
نور و مهر و خدا و عشق و ادب و عرفان و ..
خانه دوست اینجاستپست الکترونیکآرشیو با ارزش مهر و خداRss
Search

ترسم که بگذرد ز سرم آب ، بی خبر ... 

موضوع: جمعه شانزدهم بهمن 1388 4:30 بعد از ظهر

 

 

یادش به خیر


عهد جوانی


که تا سحر


با ماه می نشستم


از خواب بی خبر


اکنون که می دمد سحر از سوی خاوران


بینم شبم گذشته


ز مهتاب بی خبر ...


این سان که خواب غفلتم از راه می برد


ترسم که بگذرد ز سرم آب  ، بی خبر ...

 

 



  « فریدون مشیری »


نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

شعر زیبایی از فردی نا شناس 

موضوع: پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 5:57 بعد از ظهر

 

 

حال من بد نيست غم کم مي خورم

کم که نه! هر روز کم کم مي خورم

 

 


آب مي خواهم، سرابم مي دهند

عشق مي ورزم عذابم مي دهند
 

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!
 

خنجري بر قلب بيمارم زدند

بي گناهي بودم و دارم زدند
 

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمي پشتم شکست
 

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يک شبه بيداد آمد داد شد
 

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
 

عشق اگر اينست مرتد مي شوم

خوب اگر اينست من بد مي شوم


بس کن اي دل نابساماني بس است

کافرم! ديگر مسلماني بس است
 

در ميان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده ي مردم شدم
 

بعد از اين بابي کسي خو مي کنم

هر چه در دل داشتم رو مي کنم
 

نيستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
 

بت پرستم،بت پرستي کار ماست

چشم مستي تحفه ي بازار ماست
 

درد مي بارد چو لب تر مي کنم

طالعم شوم است باور مي کنم
 

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
 

قفل غم بر درب سلولم مزن!

من خودم خوشباورم گولم مزن!
 

من نمي گويم که خاموشم مکن

من نمي گويم فراموشم مکن
 

من نمي گويم که با من يار باش
 
من نمي گويم مرا غم خوار باش
 

من نمي گويم،دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
 

روزگارت باد شيرين! شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
 

آه! در شهر شما ياري نبود

قصه هايم را خريداري نبود!!!
 

واي! رسم شهرتان بيداد بود
 
شهرتان از خون ما آباد بود
 

از درو ديوارتان خون مي چکد

خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
 

خسته ام از قصه هاي شوم تان

خسته از همدردي مسموم تان
 

اينهمه خنجر دل کس خون نشد

اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
 

آسمان خالي شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان
 

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
 
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
 

عشق از من دورو پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
 

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود
 
 

هيچ کس دست مرا وا کرد؟

نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
 
 

هيچ کس از حال ما پرسيد؟

نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
 

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

هر که با ما بود از ما مي گريخت
 

چند روزي هست حالم ديدنيست

حال من از اين و آن پرسيدنيست
 

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
 

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت
 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم...
 
 
شاعر ؟؟؟
 
 
 
  شعر قشنگ و زیبایی بود نظر شما چیه دوستان با معرفت؟
 
 
برد پرسپولیس رو به همه قرمزها تبریک میگم
 
  
 
 
 
نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

جادو از عارف 

موضوع: جمعه نهم بهمن 1388 6:11 بعد از ظهر

 

 

چند روز پیش تو یه مسابقه تو ماهواره برای اولین بار ترانه ای بسیار زیبا و

 قدیمی رو از عارف (خواننده) شنیدم و چون خیلی با احساس گوش دادم و

 تعمق در معنی اون کردم قطرات اشکی هم ریختم

 

بعدا متوجه شدم همه این آهنگ رو خیلی وقت پیش گوش داده و از حفظ

هستند .(من جمله خانمم)

 

بگذریم

 

این ترانه که آهنگ بسیار آشنایی برای ما داره

(چون از تلویزیون خودمون هم خیلی پخش میشه)

 

خلاصه

 

اینکه دلم نیومد اون رو تو بلاگم نزارم

 

البته خیلی سعی کردم لینک خود ترانه رو بزارم

اما

وقتی نتونستم 

 تصمیم گرفتم متن ترانه رو اینجا  بزارم که خالی از لطف نیست

 

تقدیم به تمام عاشقهای با مرام و معرفت دنیا

 

و کسانی که ازشون بی خبرم

 


 

اینم متن شعر این ترانه

 

 

نشسته ام باز کنار تو اومدی سراغم


نگاه تو روشن شبای بی چراغم

 


صدای من وقتی قصه داره که رنگ چشم تو غصه داره

شب من و تو  باز   دوباره انتظاره

 


نگاه تو رنگ بوسه داره لبای من گرم و بی قراره

 سکوت شب یه آسمون و یک ستاره

 

......


بارون گل شد خواب ستاره


به انتظار بغض ابر پاره پاره

 


تا قلب آسمون می بارم با تو تنها


فصل من و تو باز رسیده روی ابرا

 

 


کنار تو آروم میام پا می ذارم چراغی تو دست شبا جا می ذارم

 

 که روشن بمونه آسمون بی ستاره

 


به شوق تو عهدی با چشمات می بندم دوباره به این عشق به این دل می خندم

 

 قصه عشق بازی چرخ روزگاره

 

 

 پایان

 

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

دل افروزترین شعر جهان تقدیم به شما از فریدون مشیری 

موضوع: دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 6:56 بعد از ظهر

 

 

           

 

از دل افروزترین روز جهان ،

 

                        خاطره ای با من هست ،

 

به شما ارزانی :

 

سحری بود و هنوز ،

 

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .

 

گل یاس ،

 

عشق در جان هوا ریخته بود .

 

من به دیدار سحر می رفتم

 

نفسم با نفس یاس در آمیخته بود

 

 

**********

 

 

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : « های !

 

بسرای ای دل شیدا ، بسرای .

 

این دل افروزترین روز جهان را بنگر !

 

تو دلاویزتزین شعر جهان را بسرای !

 

 

آسمان ، یاس ، سحر ، ماه ، نسیم ،

 

روح در جسم جهان ریخته اند ،

 

شور و عشق تو برانگیخته اند ،

 

تو هم ای مرغک تنها بسرای !

 

 

همه درهای رهایی بسته ست ،

 

تا گشایی به نسیم سخنی ، پنجره ای را ، بسرای !

 

بسرای  ... »

 

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !

 

در افق ، پشت سراپرده نور

 

باغهای گل سرخ ،

 

شاخه گسترده به مهر ،

 

غنچه آورده به ناز ،

 

دم به دم از نفس باد سحر ؛

 

غنچه ها می شد باز  .

 

 

غنچه ها می شد باز  ،

 

باغهای گل سرخ ،

 

باغهای گل سرخ ،

 

یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !

 

چون گل افشانی لبخند تو  ،

 

                               در لحظه شیرین شکفت !

 

                                                             خورشید  !

 

چه فروغی به جهان می بخشید !

 

چه شکوهی ... !

 

همه عالم به تماشا برخاست !

 

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !

 

 

*************

 

 

دو کبوتر در اوج ،

 

بال در بال گذر می کردند .

 

 

دو صنوبر در باغ ،

 

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواند .

 

مرغ دریایی ، با جفت خود ، از ساحل دور

 

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نیز ز جانمایه عشق ،

 

در سراپرده دل

 

غنچه ای می پرورد ،

 

- هدیه ای می آورد  -

 

برگهایش کم کم باز شدند !

 

برگها باز شدند :

 

- « ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !

 

با شکوفایی خورشید و ،

 

                           گل افشانی لبخند تو ،

 

                                                     آراستمش !

 

تار و پودش را از خوبی و مهر ،

 

خوش تر از تافته یاس و سحر بافته ام :

 

« دوستت دارم » را

 

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام !

 

 

************

 

 

این گل سرخ من است !

 

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق ،

 

که بری خانه دشمن !

 

که فشانی بر دوست !

 

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !

 

 

در دل مردم عالم ، به خدا ،

 

نور خواهد پاشید ،

 

روح خواهد بخشید . »

 

 

تو هم ، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !

 

این دلاویزترین شعر جهان را ، همه وقت ،

 

نه به یک بار و به ده بار ، که صد بار بگو !

 

« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !

 

« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

 

 

 

  با نهایت عشق تقدیم به تمام عاشقهای دنیا

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

زورق... 

موضوع: دوشنبه چهاردهم دی 1388 8:20 بعد از ظهر

 

 

 

گاه آرزو مي كنم زورقي باشم براي تو


تا بدانجا برمت كه مي خواهي


زورقي توانا


به تحمل باري كه بر دوش داري


زورقي كه هيچ گاه واژگون نشود


به هر اندازه كه نا آرام باشي


يا متلاطم باشد


 درياي كه در آن مي راني...

 

 


 

این قطعه زیبای ادبی رو یکی از دوستان بسیار عزیزم برای من گذاشته

 که نشان از نهایت ایثار و از جان گذشتگی و فداکاری است

که عاشق از صمیم قلب خواهان رسیدن به مطلوب است

که همانا معشوق است

 

درین که زندگی سراسر با تلخی ها و شیرینی ها و فرازها و فرود ها و

 پستی ها بلندی هاست شکی نیست

 

ولی ما نیز نباید به مشکلات و مصائب بیش از اندازه بها بدیم

 

من از اعماق قلب و دلم آرزو میکنم که این زورق به ظاهر کوچک ولی

 بی منتها به سلامت به ساحل مطلوب برسد و در جزیره ای زیبا و

آرمانی به وصال برسد

 

 

و این دو گل نورسته و دوست داشتنی

 در کنار هم بتوانند به سر منزل مقصود که همانا قرب الهی است برسند

 

انشاالله

 

جسارت بنده رو عفو نمایید

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

توکل 

موضوع: جمعه یازدهم دی 1388 5:49 بعد از ظهر

 

 

 

بــه وسواسش دچـــارم می کند خناس شیطان

 

که تــــا از ریشــه بـر چیند بساط عشق و ایمان

 

 

نمـــی دانـــد بـــه جورش می کنم صبر و تحمل

 

شب هجـــران بــه پایان مـی رسد روز درخشان

 

 

نمــــاند چــــادر شب تـــــا ابد بــــر روز روشـــن

 

سپیــــده ســــر زند بـر عــــاشق زار و پریشــان

 

 

به شب خفـاش خون آشام اگر بر جلوه می شد

 

ز نــــور مهـــر روز افروز روشــن شـــد گــریـــزان

 

 

شب افســـــرده ی ســـرد زمستان مــی گریزد

 

فرود آید شب مستی چه خوش بر جمع مستان

 

 

بـــه گـــوش آیــد صـــدای چهچه بلبل ز هر سو

 

بـــه جـــای خنــده ی کفتـار زشت همراه گرگان

 

 

لگــد مـــال دی و بهمـــن نمـــی مـــاند ز سـرما

 

بروید سبــــزه از هـــر گوشــه ای از سبزه زاران

 

 

بــرو ای مدعــی از « بی نشان » بگذر کـه او را

 

توکــــل بــر خـــدا ، یکســـان نماند حـــال دوران

 

 

تقدیم به همه کسانی که رنجشهای زندگی اونها

رو داغون کرده و به قول خودشون دیگه نمی کشند

 
نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

بگذرد 

موضوع: شنبه هفتم آذر 1388 2:16 بعد از ظهر

 

 

فقط اینو بگم که:

 

این نیز بگذرد

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

مسلمانان 

موضوع: جمعه ششم آذر 1388 8:45 بعد از ظهر

 

 

برون شو ای غم از سینه كه لطف یار می آید

 تو هم ای دل ز من گم شو كه آن دلدار می آید 

 

..........................

 

نگویم یار را شادی كه از شادی گذشتست او

 مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید 

 

..........................

 

مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید

 كه كفر از شرم یار من مسلمان وار می آید 

 

..........................

 

برو ای شكر كین نعمت ز حد شكر بیرون شد

 نخواهم صبر گرچه او گهی هم كار می آید 

 

..........................

 

روید ای جمله صورتها كه صورتهای نو آمد

 علمهاتان نگون گردد كه آن بسیار می آید 

 

..........................

 

در و دیوار این سینه همی درد ز انبوهی

 كه اندر در نمی گنجد پس از دیوار می آید

 

 

تقدیم به همه مسلمانان ( به ظاهر مسلمان)

 

عیدتان هم مبارک

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

جملات بزرگان درباره زندگی 

موضوع: جمعه بیست و دوم آبان 1388 6:20 بعد از ظهر

 

 

زندگی به تناسب شهامت آدمی گسترش یا فروکش می‌یابد.        آنین نین



زندگی مانند نقش و نگارهای قالی ایرانی است که زیبا هست ولی درک معنای آن مشکل است .

 آلدوس هاکلی



زندگی از بودن شروع می شود و تا شدن ادامه می یابد . ارد بزرگ



زندگی من همواره چون فاجعه ای بوده است که هرگز اتفاق نیافتاده بود !!! . أوئستین  وویک



زندگی انسان مانند شبنمی است که از برگ گلی می لغزد و فرو می چکد.  بودا



زندگی هوس یکی شدن برای عشق ورزیدن که توی جمع باشی و هم کلامی برای خودت پیدا

کنی. یکی که مکمل عشقت باشه وکاملش کنه. قرار نیست که اون حتما موافق جنست باشه،

قراره که عاشق باشه وهمدل باشه . بنجامین دسریل



زندگی کردن چون مجموعه ای ست از لایه های زیرین یک سازنده گی عاشقانه ایست که دوباره

 و دوباره در طول زندگی بازسازی می شود اینرا زمانی باور می کنی که آنرا امتحان کرده

باشی!!! . بیورنست یئرن



زندگی بدون عشق همچون درختی است بدون شکوفه و بار و بر. جبران خلیل جبران



زندگی خود را تبدیل به مدرسه ای برای یاد گرفتن کن. جان دیوئی



زندگی چیست ؟ یک مزبلۀ کثیف ، یک قتلگاه فجیع ، یک دارالمجانین بزرگ که تا کنون تحت

 هیچ قانون منظمی اداره نشده است . ویر



زندگی مانند لبخند ژوکوند است، در نظر اول به روی بیننده تبسّم می کند، امّا اگر در او دقیق

شوی می گرید . ژری تایلر



زندگی تراژدی است برای آن‌کسی‌که احساس می‌کند و کمدی است برای آنکه می‌اندیشد.

ژان دلابرویر



زندگی روزانه شما پرستشگاه شما و دین شماست .آنگاه که به درون آن پای می نهید، همه هستی

 خویش را همراه داشته باشید . جبران خلیل جبران



زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است. رابنیندرانات تاگور



زندگی با عشق هرگز تیره نیست. لئو بولیسکا



زندگی بدون موسیقی اشتباه است . فردریش نیچه



زندگی کوتاه است اما طولانی ترین چیزیست که در اختیار ما انسانها قرار دارد. فررد هاند هاین



زندگی آنقدر کوتاه است که بعضی ها فقط میرسند کارهای ضروری خود راانجام دهند!!! .

فرد هند فاین



زندگی ما ، زائیده اندیشه ماست. مارک اورل


 
زندگی بازیچۀ دست اقبال نیست ، بلکه فرصت عظیمی است که باید از ان استفاده کرد و مغتنمش

 شمرد . مارون

 


 

خوب دوستان عزیز جملات تموم شد ولی زندگی هنوز جریان و ادامه داره

 

بعضی آدما مثل خودم تا تقی به توقی میخوره زندگیشون زیر و رو میشه

 

جدیدا شنیدم یکی از دوستانم زندگی رو خیلی سخت گرفته منم گفتم حالا شاید بتونم با این جملات

 کمی زندگی رو از دیدگاه بزرگان براش تعریف کنم

 

امید دارم که جملات بالا رو خوب درک کنه و در زندگیش به کار ببنده

 

راستی تا یادم نرفته این رو هم از قول چارلی چاپلین بگم که:

 

 خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر

 

همیشه پیروز و موفق و موید و سربلند باشید

 

 



نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

عشق 

موضوع: جمعه پانزدهم آبان 1388 4:0 بعد از ظهر

 

 

اشک رازي‌ست


لب‌خند رازي‌ست


عشق رازي ست

 

اشک آن شب لب‌خند عشق‌ام بود.

 

قصه نيستم که بگويی


نغمه نيستم که بخوانی


صدا نيستم که بشنوی


يا چيزی چنان که ببينی


يا چيزی چنان که بدانی...

 

من درد مشترک‌ام


مرا فرياد کن.
 

 

درخت با جنگل سخن‌می‌گويد


علف با صحرا


ستاره با کهکشان


و من با تو سخن‌می‌گويم

 

نام‌ات را به من بگو


دست‌ات را به من بده


حرف‌ات را به من بگو


قلب‌ات را به من بده


من ريشه‌های تو را دريافته‌ام


با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام


و دست‌های‌ات با دستان من آشناست.

 

در خلوت روشن با تو گريسته‌ام


برای خاطر زنده‌گان،


و در گورستان تاريک با تو خوانده‌ام


زيباترين سرودها را


زيرا که مرده‌گان اين سال


عاشق‌ترين زنده‌گان بوده‌اند.
 

 

 

دست‌ات را به من بده


دست‌های تو با من آشناست


ای ديريافته با تو سخن‌می‌گويم


به‌سان ابر که با توفان


به‌سان علف که با صحرا


به‌سان باران که با دريا


به‌سان پرنده که با بهار


به‌سان درخت که با جنگل سخن‌می‌گويد

 

 

زيرا که من


ريشه‌های تو را دريافته‌ام


زيرا که صدای من


با صدای تو آشناست.

 

 

احمد شاملو

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

دستور زبان عشق 

موضوع: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 8:1 بعد از ظهر



 
دست عشق از دامن دل دور باد!

می توان آیا به دل دستور داد؟


می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟


آنکه دستور زبان عشق را

بی گذاره در نهاد ما نهاد


خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد
 
 
قیصر امین پور
 
 
 
 
 تقدیم به دوستداران شعر و ادبیات 
 
 
 

 
نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

شعری زیبا از حمید مصدق 

موضوع: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 7:24 بعد از ظهر

 

 

 

دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را

.

.

.

به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

 

و گيسوان بلندش را به بادها مي داد

 

و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که چشمهاي قشنگش را

 

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

 

و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که همچو کودک معصومي

 

دلش براي دلم مي سوخت

 

و مهرباني را نثار من مي کرد

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که تا شمال ترين شمال با من رفت

 

و در جنوب ترين جنوب با من بود

 

کسي که بي من ماند

 

کسي که با من نيست

 

کسي که . . .

 

- دگر کافي ست.

  

 

                      حميد مصدق

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

احمد شاملو 

موضوع: جمعه هشتم آبان 1388 5:6 بعد از ظهر

 

 

سلام به همه

 

از جمله ...

 

اين هم شعري از احمد شاملو

 

 

من آن روز را انتظار می کشم

روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد


و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.


روزی که کمترين سرود بوسه است


و هر انسان برای هر انسان برادری ست.


روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند


قفل افسانه ايست


و قلب


برای زندگی بس است.

 


روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است


تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی


روزی که آهنگ هر حرف ؛ زندگيست


تا من بخاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم...


روزی که تو بيايی ؛ برای هميشه بيايی


و مهربانی با زيبايی يکسان شود.


روزی که ما دوباره برای کبوتر هايمان دانه بريزيم...


و من آن روز را انتظار می کشم


حتی روزی


که ديگر نباشم

 





احمد شاملو

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

 

موضوع: دوشنبه ششم مهر 1388 8:13 بعد از ظهر

 

 

 

سلام به همه

 

یعنی کسی پیدا  نمیشه یه نظر بده

 

چشم به راه یه ایده بدیع و تازه و نو       آره اونم از تو هستم

 

پس به دادم برسین

 

فریااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد

 

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

عید فطر مبارک 

موضوع: یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 2:23 بعد از ظهر

 

 

نغمه ریزید غیاب مه نو آخر شد


باده خرم عید است که در ساغر شد

 


روز عید است, سوی میکده آیید به شکر


که ببخشند هر آنکس که در این دفتر شد

 

 



ساقی از میمنت عید دهد باده صاف


جرعه گیرید چو معشوق به خم رهبر شد

 

 



مطربا نغمه عیدانه زن و دست فراز


که ز هر پرده نغزت هله ای دیگر شد

 

 



صد کنم شکر بر این عید که از عرش رسید


صد کشم رشک که ایام صیام آخر شد

 

 



فرصتی بود که این تیرۀ ِ دل صاف شود


نعمتی بود که بر تشنه لبان کوثر شد

 

 



آتشی بود که در سردی سوزان وجود


دم گرمی شد و در مجمر دل اخگر شد

 

 



وای بر ما که از این جام نگیریم لبی


حیف زان آتش اگر سوخت و خاکستر شد

 

 



حالیا عید شد و رونق می افزون گشت


مستی افزون کند این باده چو پر شکر شد

 

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

شب قدر 

موضوع: چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 9:9 بعد از ظهر

 

 

شب قدر است امشب مست مستم‌ اي خدا با تو


شدم تا مست دانستم كه هستم اي خدا با تو



 

در اين خلوت تو من يا من تو، انصاف از تو مي‌خواهم

 
تو با من مست يا من مست مستم‌ اي خدا با تو

 



مخواه از من كه هرگز راه عقل و عافيت پويم


كه من ديوانه از روز الستم اي خدا با تو

 



دويدم سال‌ها اما به دور افتادم از كويت


چو افتادم زپا در خود نشستم اي خدا با تو

 



سر از خاك زمين تا برگرفتم عشق ورزيدم

 
ولي آزاد از هر بند و بستم‌ اي خدا با تو

 



تو هر جا جلوه كردي من تو را ديدم پرستيدم


به هر صورت جمالي مي‌پرستم اي خدا با تو

 

 

 

انشالله همه سرمست بشیم توی شبهای قدر

و اول برای دیگران دعا کنیم تا در این صورت دعاهامون به خودمون

 برگرده

 

 

پس من تمام چیزهای خوب از جمله عشق و سلامتی و ثروت در همه

 امور ( معنوی و مادی ) برای شما عزیزانم آرزو میکنم

 

 

 

التماس دعا

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

گره 

موضوع: سه شنبه هفدهم شهریور 1388 7:56 بعد از ظهر

 

پیرزن فقیری خانه به خانه می گشت و روزی می جست . دامن خود پر از گندم کرد

 

و راه باز گشت پیش گرفت .

 

در راه خانه دست به دعا برداشت که خدایا گره از مشکلم بگشا .

 

 ناگهان گره دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت .

 

 چشمانش اشک آلود شد و رو به آسمان کرد و گفت :

 

 خدایا من از تو خواستم گره از کارم بگشایی و تو گره از دامنم بگشودی ؟

 

خم شد تا گندم ها را جمع کند . ناگهان کیسه ای زر بر زمین یافت

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

اسب و خوش شانسي 

موضوع: پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 7:59 بعد از ظهر

 
 
 
 
کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز
 
 اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد
 
شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم
 
 خوش شانسی فقط خدا میداند
 
 
یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم
 
 دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده
 
و شاید بد شانسی فقط خدا میداند
 
 
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از
 
اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز
 
آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده
 
و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.
 
 
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت
 
 در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار
 
مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این
 
خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛
 
 
آری تنها خداست که میدانست
 
جالب بود نه...
 
تا بعد خدا حافظ
 
 
نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

سبد ستاره 

موضوع: دوشنبه نهم شهریور 1388 7:0 بعد از ظهر

 

 

یك سبد پر ز ستاره با ماست

 

روی یك سفره احساس

 

كه بین من  و تو پیداست

 

قلب من سخت اسیر احساس

 

عشق تو

 

قطره اشكی است

 

كه از گوشه چشمت پیداست

 

روح تو یك گل سرخ تنهاست

 

حس من

 

چون یك موج

 

در تب و تاب دریاست

 

دستم از دوری دستت تنهاست

 

چشم تو

 

 رنگ قشنگی است

 

كه در برگ درختان پیداست

 

 

تقدیم به همسر عزیزم

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

سلام 

موضوع: جمعه ششم شهریور 1388 4:15 بعد از ظهر

 

 

 

 

سلام به همه دوستان عزيز (عام و خاص)

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

امام رضا 

موضوع: چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 1:43 بعد از ظهر

 

 

تلق تلوق تلق تلوق


می رسد این صدا به گوش


صدای رفتن قطار میان خنده و خروش

 



تلق تلوق تلق تلوق


صدای خنده قطار


پیچید میان کوپه ها


هم توی دشت و سبزه زار

 



به سوی مشهد می رویم


سری به آنجا بزنیم


در حرم امام رضا


بوسه به درها بزنیم

 



ما به زیارت می رویم


تا به امام دعا کنیم


نگاه پر محبتی


به گنبد طلا کنیم



ای مار پیکرآهنی


قطار خوب و خوش صدا


اکنون به مشهدم ببر


سال دگر به کربلا

 

 

ای امام رضای عزیز برای سومین بار منو طلبیدی

امیدوارم بتونم توی زندگی خادم خوبی برای شما ائمه اطهار باشم

 

قول میدم  برای همه عزیزانم دعا کنم

مخصوصا دو دوست خوبم ( ف. ز.) که خیلی دوستشون دارم

 

البته التماس دعای  من از شما هیچگاه قطع نمیشه

 

 


 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

عروسی 

موضوع: دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 5:18 بعد از ظهر

 

 

 سلام به همه

 

من دیشب (یکشنبه شب)  در مراسمی که به آن عروسی میگویند شرکت

 

کردم  و به طور رسمی بعد از مراسم دیشب دست خانمم را گرفتم و به

 

 خانه خودمان آمدیم

 

بله درست حدس زدید عروسی خودم بود

 

و در همین جا از خدا میخواهم که تمام پرستو های عاشق و شیدا به سر

 منزل مقصود برسند

 

 

از تمامی دوستانم میخواهم که ما را دعا کنند

 

از همه هم تشکر میکنم

 

 

منتظر مطالب جدید بلاگ من باشید

 

با اجازه شما  

 

 

 فعلا خدا نگهدارتون

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

سلام 

موضوع: پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 6:51 بعد از ظهر

 

 

سلام

 

من حالم بسیار خوبه و شرمنده ام که نمیتونم آن شم

 

میدونم که مثل همیشه  منو می بخشی

 

و منه پرو از رو نمیرم

 

ولی به خدا سرم خیلی شلوغه  آخه شمارش معکوس شروع شده

 

برامون دعا کن

 

همیشه در قلب و فکر و ذهن من هستی

 

این و باور کن که یکی از دوستان خوب من بودی و هستی  

 

 

خداحافظ

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

معذرت خواهی 

موضوع: سه شنبه بیستم مرداد 1388 7:30 بعد از ظهر

 

 

سلام

 

حال شما خوبه

 

من که الان ساعت ۱۹:۲۵ دقیقه سه  شنبه ۲۰ مرداده در سلامت کامل

 هستم

 

و دلیل این بی خبری نبود کامپیوتر (چون بردم خونه خودم) بوده  و قسم

 

میخورم که کسی مسبب این بی خبر گذاشتن نبوده و نخواهد بود

 

در ضمن سرم هم خیلی شلوغه

 

برامون دعا کن

 

بازم معذرت میخوام

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

 

موضوع: سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 12:45 بعد از ظهر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

استاد عشق 

موضوع: جمعه نهم مرداد 1388 6:22 بعد از ظهر

 

 

آهنگ صفای عشق ، در سازسرآهنگ است

 

                               مرهم بدل عاشق ،آواز سرآهنگ است

 

 

باهرکه سخن گفتم و از هرکه شنیدم من  

 

                                 هربار فقط نقل اعجازسر آهنگ است

 

 

بیدل که مقامش را بالا ز فلک خوانند 

 

                            با نغز غزلهایش دمساز سرآهنگ است

 

 

در باغ بهار آید ، در دل قرار آید

 

                           آنجا که دمی ذکر و ابرازسر آهنگ است 

 

 

آنکس باخبر باشد از راز محبت که

 

                            هم قصه وهمدرد و همراز سر آهنگ است

 

 

حتی به دل سنگ هم همواره اثر بخشد

 

                        آن ناله که در سوز  و گداز سر آهنگ است

 

 

در مدرسهء ساز و در مدرسه آواز

 

                         خوش باد همانکس که سرباز سرآهنگ است

 

 

هر جا که سر وتال است ، خارکش در این گلشن

 

                            بالا ز همه پرواز پرواز سر آهنگ است

 

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

سلام 

موضوع: چهارشنبه هفتم مرداد 1388 11:45 بعد از ظهر

 

 

 

سلام به همه

 

با امید تمام آرزوهای خوب برای

 

 شما

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

شام آخر 

موضوع: جمعه دوم مرداد 1388 1:2 بعد از ظهر

 

 

 

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد:

 

 مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران

 

مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار

 

را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

 

 



روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از

 

 آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش

 

 اتودها و طرح‌هايي برداشت.



سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز

 

براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او

 

 فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

 

 



نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در

 

جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند،

 

 چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

 

 



گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران

 

سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه

 

 و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري

 

 كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود،

 

چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي

 

 و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!»

 

 


داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»



- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك

 

 گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از

 

 من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»

 


 

نمیدونم چرا یاد این شعر خیام افتادم که میگه:

 

 

نيکی و  بدی  که  در  نهاد بشر است

 

شادی و غمی که در قضا و قدر است

 

 

با  چرخ  مکن   حواله  کاندر ره عقل

 

چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است

 

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

کوهنورد 

موضوع: چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 9:51 بعد از ظهر

 

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و

 

 آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا

 

 تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را

 

 پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت

 

انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا

 

مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با

 

سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن

 

لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به

 

ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان

 

 دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی

 

در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين

 

سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن

 

 

ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟


- نجاتم بده خدای من
!


- آيا به من ايمان داري؟


- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام


- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن
!


كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط

 

بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا

نمي‌توانم.


خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟


كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم
.


روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده

 

 يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور

 

كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله

 

داشت...

 

بله دوستان این هم از این داستان

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |

 

موضوع: دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 2:54 بعد از ظهر

 

کاش می دانستید که زندگی با همه وسعت خویش

 

محفل ساکت غم خوردن نیست

 

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

 

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

 

زندگی حس جاری شدن است

 

زندگی کوشش و راهی شدن است

 

 از تماشاگر آغاز حیات 

 

تا به جایی که خدا می داند 

 


 

به همان خدایی که بالای ما و شاهد و ناظر ماست

 من

من کمترین

من خار و زبون و ذلیل

از هیچ کسی بروی زمین

دلخور و دلگیر و غمگین

نیستم

و تو خود میدانی روی صحبت من با کیست

پس خواهش میکنم دیگر هیچ گاه

حتی از روی تفنن و سرگرمی هم که شده

 از من عذر خواهی نکن

همین و بس

 

سپاسگذارم

 

 

نوشته شده توسط مهرداد خدایی دانشجوی مکتب عشق محبت و ... | لینک ثابت |


About
نامم مهرداد = هدیه آفتاب
اما افسوس از دیار و تبار خورشید ره توشه ای برای عزیز و یار و دلداری نداشته و از آفتاب جز به نامی بهره نبرده ام
و امید دارم که با هم و برای هم بخواهیم ؛ و بتوانیم راهی به سوی مهر و خدا باز کنیم
من در این سرد و سیاهی تا به کی باید بگویم آه ؛ آه ؛ آهی ؟
و در این میعاد گاه هر آنچه از دل دریایی تان بر آید به دل کوچک و دنیایی خود خواهم نشاند
بی صبرانه ؛ مسرور و دلشاد می مانم و میدانم که روزی دوباره خواهی آمد





لطفا مرا از نظرات خود مطلع و مرا برای ادامه راه کمک نمایید

کافی است بر روی هیچ آدابی و ترتیبی مجوی هر چه می خواهد دل تنگت بگوی کلیک نموده و در باکس ظاهر شده پیشنهاد و انتقاد و راهکار خود را وارد نمایید

در ضمن این هم آی دی های من در یاهو

mehr252003
saddam202000

حق یارتان و علی وار بودن کارتان
I'm in Yahoo...
Google Searcher
Search in all the world & web with Google Search

Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Mehrdad Khodaei

I30T JavaScript Codes

32132